مقالات

مقالات نوشته شده و ارائه شده ی علی ایتیوندی در همایشها و سایت های معتبر

 
جوان ، پرسمان انتظار و راه او
نویسنده : علی ایتیوندی - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٧
 

 چکیده :

                به راستی وظیفه ما چیست ؟ در هنگامه ای که هنوز قانون عدل و آزادی در آن حکمفرما نیست و چشم به راه کسی هستیم که او می آید و با آمدنش جهان دادمند می شود. چه بایست بکنیم؟ چه راهی در پیش بگیریم؟ آیا تنها بنشینیم و کاری نکنیم؟

 ما هستیم ، و به پیش در جنبشیم و در پیشگاه هستی دهنده خود هستیم. اما در پست ترین جایگاهِ نسبت به او ، و او به ما اجازه داده است که نزدیکترین به او باشیم. و این آرمان را داریم و سعی بر آنیم که به پیش برویم. و به آن برسیم. و اکنون ، در این عصری که هرکسی ساز فراموشی می زند ... کار ما چیست؟ و چه بایست بکنیم؟ می دانیم که خدا از لطف و مهرش به ما امیدی داد که روشنایی در پیش است ... پس به سوی آن گام برداریم. اما چگونه؟... .   

مقدمه :

یک روز بود که با خود می اندیشیدم و برای آینده خود برنامه ریزی می کردم ، مثلاً می گفتم برای یک ماه دیگر ، برای هفته ای دیگر و برای فردا چه باید بکنم ؟ چه کاری در دست بگیرم ؟ چه راهی در پیش بگیرم. همین گونه داشتم پیش می رفتم ؛ که یکباره ، متوجه بی ادبی و بی معرفتی خود شدم ! دیدم که چقدر من بی ادب و بی معرفت هستم؟! آری ، بی معرفت و بی ادبم ! من انتظار سال و ماه و هفته و فردای دیگر را داشتم  که کار خود را انجام دهم ، اما انتظار فرج را نه ؟ من چشم به راه فردای خود بودم ، اما چشم به راه آمدن مولایم ، امام زمان (عج) نه!  بلی ، دیدم که بسیار بی ادب و بی معرفت نسبت به خدا و امامَم هستم. به همین خاطر در اندیشه فرو رفتم و به دنبال پاسخ چرایی آن گشتم. و دلیل خود را جستجو کردم .و به دنبال درمانی برای این نادانی و غفلت خود گشتم. و ... .

چرا انتظار ؟ چرا چشم به راه بودن ؟ انتظار چه چیز و چه کسی ؟ وظیفه ما چیست؟ چه بکنیم ؟ چه در دست گیریم؟ و... .

***

مخاطب اصلی من جوانان هستند ! چرا که سخنِ آورنده وحی است که : « اوصیکم بالشباب خیراً فانهم ارقّ افئده » ( شما را به نیکى با جوانان توصیه مى کنم، به آن که آنها دلى رقیق و قلبى فضیلت پذیرتر دارند ... جوانان سخنانم را پذیرفتند و با من پیمان محبّت بستند.( و بسیاری از جوانان به این اندیشه اند که چرا انتظار و چرا منتظر بودن و چشم به راه بودن ؟ از خود می پرسند چرا بایست چشم به راه آمدن امام زمان(عج) باشیم ؟ او کیست ، با خود چه می آورد؟ چگونه می آورد ؟ و از این پرسش ها و گفتار ها...؟

جوانی دوران غرور و مستی ، خواستن و توانستن ، خشم و مهربانی ، دلیری و خامی است؟ جوانان دوست دارند که اگر چیزی را کسب می کنند خود به دست آورندش ، و اگر چیزی ز دست می دهند خود ز دست بدهندش ، آری ، روی نیاز دارند اما به ناز ! خشم دارند اما به مهر ! دلیرند اما خام و ناپخته !

حال چرا جوان و چرا انتظار ؟ و چگونه جوانی و چگونه انتظار؟                     

 

‌‌متن

آدمی نیاز دارد[1] اما به ناز[2] می خواهد؟ و این خُوی نه زشت است و نه بد؟ چرا که نیاز اوست و ناز او رواست ؟

و گفته اند هرآنچه آدمی بخواهد به بُرون پاسخی دارد[3]. به راستی ، آدمی چه می خواهد ؟...

و نیز همی گفته اند که نخواستن او همی خواستن اوست ؟ و آدمی ، چه نمی خواهد ؟...

شاید بتوان پاسخ داد که آدمی خواستار چیزی است که نیاز او را برطرف کند و میل به آن چیز ندارد که مانع برطرف شدن نیاز او شود. اما به راستی ، به چه نیاز دارد؟ نیاز او چیست؟ آیا به آب و نان نیازمند است. آیا محتاج مهربانی و عشق است؟ آیا نیاز به پول و مقام و خانه دارد؟ ... . با اندیشیدن درباره این موضوع می توان به این نتیجه رسید که ، جسم ما نیاز به آب و نان و خانه و... دارد و روح ما نیاز به مهر و عشق و محبت و مقام و... دارد. اما خود ما به چه نیازمندیم[4]؟ ما می گوییم نان از برای تن و جسم مان! مهر و محبت از برای روح و روان مان ؟ اما چه از برای خودِ ما؟

اگر دوباره خوب بیندیشیم می بینیم که ما روح و جسم خود را دوست داریم و آنقدر به آنها احساس وابستگی می کنیم که در مواقعی آنها را خود تلقی می کنیم! مثلاَ زمانی که تن ما بیمار می شود ، می گوییم که " من مریض هستم " ، در حالی که این جسم ماست که مریض است نه خود ما. پس بایست گفت که ما آب و نان و مهر و عشق و... را از برای خود نمی خواهیم ، بلکه آنها را از برای جسم و روح خود  می خواهیم نه از برای خود!

یا زمانی که ما از چیزی می ترسیم ، اگر خوب بیندیشیم می بینیم که ما می پنداریم ،  آن چیز سبب نابودی ما می شود و به قولی ما را از هستی ساقط می کند. در حالی که این گونه نیست بلکه آن چیز تنها متعرض رو ح و یا جسم ما شده است نه خود ما!؟ پس این ترس معنایی ندارد؟!

شاید بتوان گفت که از این ترس ما می توانیم بفهمیم که به چه نیاز داریم و چه می خواهیم؟ چرا که اگر نیازمند نبودیم احساس ترس نمی کردیم. آری ، " ما هستی و بودن می خواهیم ، ما می خواهیم باشیم و کسی مانع این خواسته و نیاز ما نشود."     

                ما که هستیم و وجود داریم و کسی مزاحم و مانع این هستی ما نیست[5] ، پس چرا دوباره احساس خواستن و احساس نیاز می کنیم؟ می توان گفت که بلی ، ما هستیم و کسی مانع وجود داشتن ما نیست. اما ، ما آن را از دست شدنی و از دست رفتنی می پنداریم ، پس ترس ما بجاست و نیازخواهی ما رواست. پس بایست گفت که بایست این خواسته ما روا شود و نیاز ما برطرف شود. و حتماً برطرف شده است که کسی و یا چیزی متعرض این خواسته و نیاز ما نیست.

                می توان از گفته های بالا به این نتیجه رسید که کسی و چیزی هست که این نیاز و خواسته ما را برآورده کرده و می کند و نیازِ به بودن را او برایمان برآورده می کند. و به ما وجود می بخشد و هستی ما به اوست و در دستان اوست. و " او را ما خدا می نامیم." که « یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ » (خداوند آنان را از فضل خویش بى‏نیاز خواهد کرد).[6]  ما همیشه و همه وقت به خدا روی نیاز داریم و همه هنگام خواستار اوییم. و او را می خواهیم.چرا که این خواستن نیاز ما را بر طرف می کند. « رَبِّ إِنِّی لِما أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقیرٌ » (پروردگارا، من به هر خیرى که سویم بفرستى سخت نیازمندم).[7]و آنچه را ما می خواهیم او برآورده می کند. « وَ آتاکُمْ مِنْ کُلِّ ما سَأَلْتُمُوه‏ » (و از هر چه از او خواستید به شما عطا کرد).[8] ما او را می خواهیم پس اوست هم که از لطف و مهرش می گوید:

  • « اُدعونی استجب لکُم » ( مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم).[9]
  • « وَ اِذا سئَلَکَ عبادی عنّی ، فَإنّی قَریبٌ ، اجیبُ دعوتَ الدّاع اِذا دعان ، فلیستجیبوا لی ولیؤمنوا بی ، لعلَّهم یرشُدُون » (و هرگاه بندگان من از تو در باره من بپرسند [بگو] من نزدیکم و دعاى دعاکننده را به هنگامى که مرا بخواند اجابت مى‏کنم پس [آنان] باید فرمان مرا گردن نهند و به من ایمان آورند ، باشد که راه یابند). [10]
  • « امَّن یجیب المضطرَّ إذا دعاهُ و یکشِفُ السوء.» (آیا کیست که مضطر را هنگام نیاز اجابت کند و بدی را از وی دور سازد؟ (او بهتر است یا این بتهای ناتوان.)).[11]

و ... .

***

                اما ...

من ملک بودم فردوس برین جایم بود                 آدم آورد در ایـن دیر خـراب آبـادم[12]

                پرسشی است در میان جوانان و آن اینکه چرا ما در این جهان زندگی می کنیم؟ چرا آفریده شدیم؟ و پرسش هایی از این قسم.

دانشمندان و عالمان بسیاری پاسخ این پرسشها را داده اند و ما در این نوشته توان به تفصیل پاسخ گفتن آن ها را نداریم. اما چون پاسخ برخی از آنها ما را به جواب « جوان ، پرسمان انتظار و راه او » می رساند سعی می کنیم به اختصار توضیحی بیاوریم.

درباره آفریده شدن ما و آورده شدنمان به این دنیا می توان گفت که :

  • این خواست خدا بوده است و خدا پاسخگوی کسی نیست. او کمال مطلق است و بی نیاز از هر چیز و هر کسی است. پس « این سؤال صحیح نیست که کمال مطلق برای چه این کار را کرده است»[13] چرا ما را آفریده است. از ویژگی های اوست هستی بخشیدن و افاضه هستی.
  • اما می توان گفت که می شود فهمید که چرا ما آفریده شدیم و به این دنیا آورده شدیم؟! و آن اینکه ...
  • ما تنها آفریدگان خدا هستیم که دارای قوه اختیار هستیم. یعنی ما می توانیم که از میان خوب و بد یکی را برگزینیم. و چون خوبی و بدی تنها در این جهان پیدا می شود به سخنی ، موجودیت خوبی و بدی تنها در این جهان قابل مجاورت است. و ما برای گزینش خوبی و یا بدی می بایست به این جهان آورده می شدیم. تا به سبب آن پاداش و یا پادافره[14] خود را بگیریم.
  • و خوبی را می توان به این گفت که ما رو به سوی خدا کنیم و بدی آنکه رو به سوی غیر خدا کنیم. رو به سوی خدا کردن یعنی آنکه خود را به خدا بَند کنیم و بندگی او را کنیم که « وَ ما خَلَقتُ الجنَّ و الانسَ الا لیعبُدُونِ » (و جنّ و انس را نیافریدم جز براى آنکه مرا بپرستند).[15]
  •  و خدا برای اتمام حجت با ما ، کسانی را از خود ما به سوی ما گسیل داشت تا با زبان ما و با فهم و درک و شعور ما ، راه بندگی خدا را به ما نشان بدهند.
  • « وَ هَدَیناهُ النَّجدَین » (ما انسان را به دو راه حق و باطل آشنا ساختیم)[16]
  • « وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِی کُلِّ أُمَّتٍ رَّسُولاً أَنِ اعْبُدُواْ اللّهَ وَاجْتَنِبُواْ الطَّاغُوتَ فَمِنْهُم مَّنْ هَدَى اللّهُ وَمِنْهُم مَّنْ حَقَّتْ عَلَیْهِ الضَّلالَتُ فَسِیرُواْ فِی الأَرْضِ فَانظُرُواْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَتُ الْمُکَذِّبِینَ » (و در حقیقت در میان هر امتى فرستاده‏اى برانگیختیم [تا بگوید] خدا را بپرستید و از طاغوت [= فریبگر] بپرهیزید پس از ایشان کسى است که خدا [او را] هدایت کرده و از ایشان کسى است که گمراهى بر او سزاوار است بنابراین در زمین بگردید و ببینید فرجام تکذیب‏کنندگان چگونه بوده است ) [17]
  • پس شاید بتوان گفت که فیض خداست که به ما هستی داده است و به سخنی به ما اعتبار وجود داده است. و نیز ما را بزرگ داشته که به ما قوه اختیار داده است. و نیز ما را لایق دانسته که ما را به دنیا و این جهان هبوط (!) داده است و ما را اِکرام داشته که بر ما از سوی خود راهنمایی فرستاده است.

                                                                                                   ***

                خدا ما را لایق دانست و ما را به این جهان هبوط داد که « وَ هُوَ الَّذی جَعَلَکُمْ خَلائِفَ الْأَرْض‏» (و اوست کسى که شما را در زمین جانشین قرار داد).[18] ، اما ما هیچ لیاقت خود را نشان ندادیم. او را فراموش کردیم و از یاد بردیم. قوانین او را شکستیم. دستورات او را نادیده گرفتیم. و مورد این کنایه قرار گرفتیم که « عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها وَ رُسُلِه‏» (از امر خدا و رسولانش سرپیچیدند).[19]  به بندگان او ستم کردیم و بر ما گفته شد: « کانَتْ ظالِمَه » ( ستمکار بودند).[20]  جهان روشنایی را به ظلمت تبدیل کردیم. و برما خوانده شد :« فی‏ ظُلُماتٍ لا یُبْصِرُونَ » (در میان تاریکیهایى که نمى‏بینند ).[21] چراغ به دستانِ به سوی دیار روشنایی و آرامش و آزادی را کوچک شمردیم و حتی آنان را کشتیم و برتربینی به پیش گرفتیم تا بدانجا که گفته شدیم «  ... جَاءکُمْ رَسُولٌ بِمَا لاَ تَهْوَى أَنفُسُکُمُ اسْتَکْبَرْتُمْ فَفَرِیقاً کَذَّبْتُمْ وَفَرِیقاً تَقْتُلُونَ » ( هر گاه پیامبرى چیزى را که خوشایند شما نبود برایتان آورد کبر ورزیدید گروهى را دروغگو خواندید و گروهى را کشتید )[22] .

                ما ترس را به جای آرامش ، و دربند بودن را به جای آزادی ، و خشم را به جای مهر چنگ زدیم که خوانده شدیم « أَرَدْتُمْ أَنْ یَحِلَّ عَلَیْکُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّکُم‏» (خواستید خشمى از پروردگارتان بر شما فرود آید).[23]  ، و نفرت را به جای عشق ، و کینه را به جای محبت ، و دروغ را به جای راستی ، برگزیدیم که « َ اشْتَرَوْا بِهِ ثَمَناً قَلیلاً فَبِئْسَ ما یَشْتَرُونَ » (به بهایى اندک فروختند، پس بد معامله‏اى کردند ).[24] و اکنون ماییم که ترسانیم و ماییم که در بندیم و ماییم که خشمگین و نفرت دار و کینه ورز و دروغگوییم. و ماییم که: « إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً » (که انسان مخلوقى طبعا سخت حریص و بى‏صبر است).[25]  آری ، ما تاریکی را به جای روشنایی برگزیدیم. ... .

اما دوباره امیدی هست. و نبایست نومید شویم «وَ لا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّه‏» (و از رحمت خدا نومید نشوید).[26]  تا گفته نشویم : « إِذا هُمْ یَقْنَطُونَ » (نومید می شوند).[27]  و گمراه نشویم که « وَ مَنْ یَقْنَطُ مِنْ رَحْمَةِ رَبِّهِ إِلاَّ الضَّالُّونَ» (به جز مردم گمراه چه کسى از لطف خداى خود نومید مى‏شود؟).[28] و دوباره آرزومندی هست. آری ، سخن فرستاده اوست که می گوید و می خواند : « الامل رحمت لامتى و لولا الامل ما ارضعت والدت ولدها و لاغرس غارس شجرا » ( امید براى امت من مایه رحمت است و اگر امید نبود هیچ مادرى فرزندش را شیر نمى‏داد و هیچ باغبانى درختى نمى‏کاشت).[29]  بلی ، دوباره امید روشنایی هست و دوباره امید آرامش و مهر هست. و اوست که ما را می خواند: « وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللَّه‏» (و فضل خدا را جویا شوید).[30] پس دوباره امید خنده و شادی هست. که « بقیت الله خیرً لکم ان کنتم مؤمنین » (بقیت الله برای شما بهتر است اگر مؤمن باشید).[31]  و وصی پیغمبر اوست که می گوید : « انتظروا الفرج ولا تیاسوا من روح الله، فان احب الاعمال الی الله عزوجل انتظار الفرج ... و المنتظر للفرج کالمتشحط بدمه فی سبیل الله » (انتظار فرج بکشید و از رحمت خدا ناامید نگردید، زیرا محبوب ترین اعمال نزد خدای عزوجل، انتظار فرج است و همانا منتظران فرج مانند شهیدانی هستند که در راه خدا، در خون خود می غلتند). [32] و فرزند وصی پیغمبر او رضاست(ع) که می گوید : « ما احسن الصبر و انتظار الفرج » (چه بهتر است صبر کردن و انتظار فرج کشیدن).[33] آری بایست چشم به راه گشایش بود و چشم به راه روشنایی و به چشم داشتن صبح امید.

اما چه باید بکنیم؟ که :

خوشتـر ز عیـش و صحـبت و بـاغ و بهـار چـیـست
ساقـی کجاسـت؟ گـو سـبب انتـظار چــیســت ؟[34]

برای پاسخ این پرسش که بایست چه کنیم ؟ می توان گفت که نخست باید بدانیم که هدف ما چیست و چه برنامه ای باید در پیش بگیریم. و زمانی که هدف خود را پیدا نمودیم می فهمیم که چه باید بکنیم؟ ما بایست بدانیم که کجاییم؟ به کجا می رویم ؟ از کجاییم؟ برای چه آن جاییم؟ چه هستیم و که هستیم؟ و هنگامی که پاسخ این پرسشها را پیدا کردیم می فهمیم که چه راهی باید در پیش بگیریم؟ و چه کاری در دست بگیریم؟ و در این عصر هر کسی سازی می زند و آوازی سر می دهد  و پاسخی می دهد و خود را برحق می داند!؟

                پس بایست گفت که نخستین کار ما شناخت و دانستن است. ما باید پاسخ پرسشهای بالا را به دست آوریم و آنها را بفهمیم و درک کنیم. ما باید بفهمیم که از کجاییم ؟ به کجا می رویم؟ چرا این جاییم؟ این جا کجاست؟ ما چه هستیم؟ که هستیم؟ و نیز باید به حق برسیم. نبایست به هر سازی برقصیم. و به هر آوازی دل خوش کنیم. به هر سخنی تکیه کنیم . باید تعقل و تفکر کنیم. باید بیندیشیم. باید کاوش کنیم. باید تجزیه و تحلیل کنیم. و با رسیدن به پاسخ می شود گفت که ما نیمی از راه را رفته ایم و تنها همت و اراده ای می خواهد که حرکت کنیم. و با حرکت است که می توانیم به آن چیزی که می خواهیم برسیم.

                در آغاز این مقاله سعی نمودیم که پاسخ برخی از پرسشهای بالا را بیان کنیم و رسیدیم به این که « ما هستیم. و هستی را نمی توان تعریف نمود و برای آن ویژگی و خصوصیتی تعریف کرد که اگر ما آن ویژگی را داشتیم ، هستیم ، و اگر آن ویژگی را نداشتیم ، نیستیم ، چرا که اقرار به نیستی خودمان ، خود دلیلی بر هستی ماست. پس در پاسخ به این پرسش که ما چه هستیم ؟ می توان گفت که : « ما یک موجودیم». و با نگر به نیازخواهی خود می فهمیم که ما وجودی وابسته داریم و هستی ما بسته به هستی دیگریست. و آن هستی را خدا می نامیم. پس هستی ما بند به هستی خداست. پس ما بنده خدا هستیم. و این پاسخ این پرسش که ما که هستیم؟ و نیز پاسخ این پرسش که ما از کجاییم؟ آری ما از خداییم. و این پرسش کجایی بودن همان از کجا « بودن » ماست. چرا که ما اصل و ریشه خود را از آنجایی میدانیم که از آنجا آمده ایم و هستی پیدا نموده ایم. پس ما از خدا هستی پیدا نموده ایم و از خداییم.

                می بینیم که همه هستی وجود خود را به خدا وابسته اند و ما هم وجودی هستیم که در وجودی دیگریم . آری جایی که ما آن را دنیا می نامیم موجودی است که وجودش وابسته به وجود خداست. و ما موجودی هستیم که در این موجود وجود داریم. البته وجود جسمانی ما نه وجود ذاتی ما ؟!  و دنیا این موجود مادی ، پست ترین و پایین ترین درجه وجودی را داراست ، که ما در آنیم. مثل آن می ماند که ما در پیشگاه یک پادشاه در پایین ترین و پست ترین جایگاه نشسته ایم. و پادشاه ، به ما این اجازه را داده است که به نزدیکترین جایگاه نسبت به او برسیم. آری ما داستان خود را می دانیم که « قُلْنَا اهْبِطُواْ مِنْهَا جَمِیعاً ... » (فرمودیم جملگى فرود آیید ... )[35]. پس پاسخ این پرسش که ما به کجاییم؟ این است که ما در محضر خداییم ، اما در پست ترین جایگاه. که :

مرغ باغ ملکوتم ، نیم از عالم خاک                     چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم[36]

 و نیز شاید بتوان فهمید که چرا آمده ایم؟که در آغاز برآن گذری داشتیم. و نیز می توان فهمید که روزی به پیشگاه او می رویم و از ما می پرسد ، چه کردی؟ »

                حال می توان فهمید که وظیفه ما چیست؟ وظیفه ما و کار ما رسیدن به نزدیکترین جایگاه نسبت به خداست. و در این برهه از زمان و در این هنگامه که بیشتران خدا را فراموش کرده اند و خود را به هر سازی به رقص می آورند. و خدا را نمی شناسند. و نمی دانند خدا کیست؟ و... . ما باید خدا را بشناسیم. و شناخت خدا دو شَعب دارد:  

  1. شناخت برهانی خدا.
  2. شناخت شهودی خدا.

شناخت برهانی به این دلیل که دچار شک و تردید در مقابله با افکار و عقاید و باورهایی که ما را از خدا و هدفمان دور می کند نشویم. و در برابر « والّذین سعَو فی آیاتنا معاجزین »  (و کسانیکه در ابطال آیات ما می کوشند)[37] ، پاسخی کوبنده با دلیل و برهان داشته باشیم. و در روبروی کسانی که « و لقد صدّق علیهم ابلیسُ ظَنَّهُ » (و قطعاً شیطان گمان خود را درباره آنها راست یافت.)[38] سستی نورزیم. و فریفته نشویم به دست کسانی که «وَ مِنَ النَّاسِ مَن یَشْترَِى لَهْوَ الْحَدِیثِ لِیُضِلَّ عَن سَبِیلِ اللَّهِ بِغَیرِْ عِلْمٍ وَ یَتَّخِذَهَا هُزُوًا » (و برخى از مردم کسانى‏اند که سخن بیهوده را خریدارند تا [مردم را] بى [هیچ‏] دانشى از راه خدا گمراه کنند، و [راه خدا] را به ریشخند گیرند).[39]

 

و می توان گفت که شناخت برهانی خدا یعنی :

  • شناخت او با نگاهی به جهان اما با دیده عقل و خرد : «قُلِ انظُرُواْ مَا ذَا فىِ السَّمَوَتِ وَ الْأَرْض‏» (بگو: بنگرید که در آسمانها و زمین چیست؟).[40]
  • شناخت او با تحلیل عقلی که « با تحلیل عقلی به این گونه معارف دست پیدا کنیم » [41] و اگر عقل موضوعی را بپذیرد قابل شک و تردید نیست. (البته شناخت او برای هیچ کس و هیچ چیز ممکن نیست بلکه این شناخت در حد توان است. نه بیشتر ، به سخنی ، هرکسی ظرفیتی دارد ، به عنوان مثال ، ظرفی که بیشتر از یک کیلو ظرفیت ندارد ، واقعاً بیشتر از یک کیلو به خود نمی گیرد و اگر ما بیشتر از حد خود در آن بریزیم ، لبریز می شود.البته از نگاهی درست است که ما توان بالا بردن ظرفیت خود را داریم اما بایست این نکته را اذعان داشت که خدا ذاتی نامحدود است و ما ذاتی محدود داریم ، و نیز ما ذاتاً محدودیم و نمی شود که نامحدود شویم و به قولی محال است ، پس نامحدود در ظرف محدود نمی گنجد. اما تفاوت در ظرفیت ها را می توان اینگونه بیان داشت که ، هرکسی به اندازه توانش مکلف است و نیز با ذکر یک مثال می توان پاسخ را به گونه ای دیگر داد و آن اینکه ، هیچ هنگام عدد یک و دو در حالی که ذاتاً همیشه یک و دو باشند جای همدیگر را نمی گیرند ، به گونه ای که یک ذاتاً یک باشد اما ما آن را به جای دو استعمال کنیم. یا هیچ وقت نمی شود که مَنِ کسی جای مَنِ کس دیگر قرار بگیرد. مثلاَ نمی شود من جای کسِ دیگر باشم و خودم نیز باشم. ) و بایست آن نباشیم که : « وَمَا لَهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِن یَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنَّ الظَّنَّ لَا یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئًا » (و ایشان را به این [کار] معرفتى نیست جز گمان [خود] را پیروى نمى‏کنند و در واقع گمان در [وصول به] حقیقت هیچ سودى نمى‏رساند)[42].
  • شناخت راه او که : «صِراطِ اللَّهِ الَّذی لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ» (صراط خدایى که آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است ملک او است ).[43]
  • شناخت سخن او و تدبر در آن : «أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآن‏» (چرا در قرآن تدبر نمى‏کنند).[44]
  • شناخت پیامبر او تا که او را منکر نشویم: «أَمْ لَمْ یَعْرِفُوا رَسُولَهُمْ فَهُمْ لَهُ مُنْکِرُون‏» (و یا رسول خود را نشناخته‏اند که او را انکار و تکذیب مى‏کنند).[45]
  • شناخت جانشینان پیغمبر ، آن کسانی که بتوانند بر زبان آرند که « جامه زیرین و یاران واقعی و گنجوران دین و درهای ورودی اسلام ماییم.»[46]
  • شناخت آخرین وصی پیغمبر : این شناخت بایستی هم ، شخصی و خاص باشد به این تعریف که ما بایست شخص ایشان را بشناسیم و به زبان ساده تر ما باید از تبار ایشان ، نام ایشان ، محل به دنیا آمدن ، زادروز ایشان و... مطلع باشیم. و نیز این شناخت بایست عام باشد به این صورت که ما دلیل رهبری ایشان ، راه ایشان ، هدف ایشان ، کاری که در دست دارند ، جایگاه ایشان و ... را بشناسیم. 

و شناخت شهودی بدین سبب که « یا ایّها الانسانُ انّک کادحٌ الی ربّک کدحاً ، فملاقیه » (ای انسان ، حقا که تو به سوی پروردگار خود به سختی در تلاشی ، و او را ملاقات خواهی کرد).[47]  و بدین دلیل که ما همیشه خدا را ببینیم و او را در نظر داشته باشیم ، تا زمانی دچار لغزش نشویم. تا که با انجام نیکی ها و خوبی ها و دوری از زشتی ها و بدی ها آن شویم که :

  • خدا را ببینیم ، و درک کنیم و او را بفهمیم. (و البته این نوع شناخت هم نه با چشم سر و نه با چشم دل و نه با هیچ چیز دیگر قابل است. بلکه دیدنی است که او افاضه می کند و فهمیدنی است که او اعطا می کند و درکی است که او مرحمت می کند.) و « هُوَ الَّذِی یُسَیِّرُکُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ...» (اوست آن که شما رادر خشکی و دریا می جنباند و حرکت می دهد...).[48] و برای این کار نیز ، او به ما جنبش و حرکت می دهد.
  • و قلباَ باید امام خود را بشناسیم و با ایشان پیوند قلبی داشته باشیم. و ایشان را درک و فهم کنیم.

با انجام این دو وظیفه ، دو تکلیف هم بر ما می آید و آن اینکه :

  1. شناساندن برهانی خدا ، به دیگر آدمیان.(یعنی با زبان خود با قلم خود و با فعل خود ، خدا را برهاناً بشناسانیم. و این شناساندن می شود با ساختن یک فیلم ، با نوشتن یک داستان و حتی با ساختن یک ابزار و هر چیزی ، به دست آید.).
  2. شناساندن شهودی خدا ، به دیگر انسان ها. (یعنی ما در عمل ، و در کردار  خود ، خدا را ، رسولش را ، وصی پیغمبر او را ، بشناسانیم. به قولی ساده تر ، آنگونه باشیم که ما نشانه ی خدا باشیم ، ما نشانه رسول خدا باشیم ، ما نشانه ی وصی خدا و رسول خدا باشیم ، به گونه ای که آینه ای باشیم ، که مردم با نگاه در آن ، خود را ، خدای خود را ، راه خود را ، رسول خدای خود را ، امام خود را ببینند. و بشناسند.).

ما در جایگاهی هستیم که پست ترین جایگاه نسبت به خداست و به آن مانسته است که ما در یک کشوری در جایگاه و پستی بلند قرار داشتیم و با یک کار نادانسته به پست و جایگاهی پایین منتقل شدیم. حال ما بایست لیاقت خود را در این جایگاهی که هستیم به پادشاه ثابت کنیم (یعنی به خدا ثابت کنیم ، البته برای خدا ثابت شده است، بلکه باید خود بفهمیم.) و وظایفی که در این جایگاه به ما محول شده است ، انجام دهیم. و سپس به جایگاه بالاتری برویم و بالا بردن مرتبه و جایگاه هم به دست پادشاهست (یعنی به دست خداست) نه به دست ما « ِ نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاء » (ما هر که را بخواهیم به درجات رفیع بالا مى‏بریم‏).[49] ، ما تنها باید به وظیفه و تکلیف خود عمل کنیم و بس. و در این جایگاه که هستیم ما به این نیاز داریم که همه دست به دست هم بدهیم که فرموده خداست : «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا» (و همگى به ریسمان خدا چنگ زنید، و پراکنده نشوید).[50] و این جایگاه را آباد کنیم.که خداست که می فرماید : « هُوَ أنشَأَکُم مِّن الارض و استَعمَرَکُم فیها » (اوست که شما را از زمین پدید آورد و از شما خواست تا در آن آبادی کنید. (آن را آباد کنید.)).[51]

 ما به تنهایی به این جهان فرود نیامدیم ؛ و به این جایگاه سقوط نکردیم ، (درست است که پدرمان آدم (ع) با مادرمان حوا(ع) به تنهایی به دنیا هبوط داده شدند ، اما ، « فرزند کو ندارد نشان از پدر » ، ما هم فرزندان اوییم. پس همه به این جایگاه هبوط داده شدیم. و بایست آن را آباد کنیم. و همه با هم آن را آبادان کنیم.) و باید بدانیم که :

  1. چگونه این جایگاه را آباد کنیم.که برای آن :
  • « وَ انزَلَ الفرقان » ( و فرقان را نازل کردیم).[52]
  • « وَ عَلَى اللَّهِ قَصْدُ السَّبیلِ وَ مِنْها جائِر» (و نمودن راه راست بر عهده خداست، و برخى از آن [راهها] کژ است‏).[53]
  • و ... « تلک آیات الکتاب الحکیم » (این است آیات کتاب حکمت آموز (قران)).[54]
  1. چه وظایفی در آن داریم و برای این :
  • « بَل هو آیاتٌ بَیِّناتً فی صدور الذین اوتوا العلم »  (بلکه آیات روشنی است در سینه های کسانی که علم یافته اند.).[55]
  1. به ما توان انجام آن وظیفه و تکلیف داده شود. و در این موضوع :
  • « لا یکلف الله نفساً الّا وسعها » (خدا هیچ کس را به جز به قدر توانای اش تکلیف نمی کند).[56]
  1. در هنگام نتوانستن و یا ندانستن ، ما را دانا و یا تواناکنند. و برای آن :
  • «عَلَّمَ الْانسَنَ مَا لَمْ یَعْلَم‏» (آرى انسان را تعلیم کرد چیزهایى را که نمى‏دانست‏).[57]
  1. مانعی بر سر راه ما برای انجام دادن وظیفه نباشد. و از برای آن :
  • «وَ ما مَنَعَ النَّاسَ أَنْ یُؤْمِنُوا إِذْ جاءَهُمُ الْهُدى‏» (و [چیزى‏] مردم را از ایمان آوردن باز نداشت، آن گاه که هدایت برایشان آمد).[58]

و همانگونه که می بینیم. خدا چگونگی انجام وظایف و چگونگی آباد کردن جایگاه را داده است. و ما را به آن اندازه که در توان داریم تکلیف نموده و بلکه کمتر از توانمان. و برای هنگام ندانستن ما را به سوی پیامبران ارجاع داده است که « فإن تنازعتم فی شیء فردّوه إلی الله و الرّسول » ( پس هرگاه در امری اختلاف نظر یافتید آن را به خدا و پیامبر عرضه دارید).[59] و در هنگام حضور نداشتن پیامبران به جانشینان بر حق ایشان رهنمون ساخته است. که « اطیعو الله و اطیعوا الرّسول و اولی الامر منکُم » (خدا را اطاعت کنید و پیامبر و اولیای امر خود را اطاعت کنید).[60] ، پس می توان گفت که خدا چیزی را کم و کاست نگذاشته است.

اما... .

***

ما با ندانم کاری های خود و با ناشکیبایی های خود باعث شدیم که پیامبران ریز مسائل را برایمان تعیین نکنند که « خُلِقَ الْإِنْسانُ مِنْ عَجَل‏» (انسان از شتاب آفریده شده است‏).[61] و جانشینان ایشان را کنار زدیم و اکنون ماییم که سرگردانیم و نمی دانیم کجا می رویم و چه می کنیم . و آیا این راهی که در پیش گرفته ایم به ترکستان نیست؟! آیا به آنجایی که در پیشیم علم داریم که فرموده اوست : «وَ لَا تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْم‏» (از آنچه که بر آن علم نداری پیروی مکن).[62] آری ، ما اکنون نمی دانیم که چه می کنیم و چه باید بکنیم و چه راهی را باید در پیش بگیریم وخوانده شدیم :«فَأَیْنَ تَذْهَبُونَ » (پس به کجا می روید).[63] چرا که جانشین پیغمبر و آن کسی که می داند و صاحب خبر است در میان ما حضور ندارد و در غیبت است ، ... .

حال چه باید بکنیم؟ دو راه داریم : یا اینکه دست روی دست بگذاریم و بگذریم و هنگام قرار گرفتن در پیشگاه خدا (که روزی در پیشگاهش قرار می گیریم) شرمنده شویم ، یا اینکه کاری بکنیم که مورد خطاب واقع نشویم که « لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا» (کار را نکردید و هرگز نتوانید کرد).[64] !؟ اما چه کاری بایست انجام دهیم و چگونه؟

خدا را سپاس ، قانون نامه اساسی ، ، قرآن ، که بایست بر اساس آن وظیفه و تکلیف خود را تعیین کنیم و انجام دهیم ، در پیشِ روی خود داریم و نیز خدا را بسیار شکر که برخی شرح ها و توضیحاتی که از قانون نامه اساسی داده شده است و نیز مبهماتی از آن توسط پیامبر و جانشینان بر حق او برای ما روشن و بیان شده است . که « و قد جاءکُم رسولٌ مبین » (برای آنان پیامبری روشنگر آمد).[65] و برای ما تأویلاتی را از این قانون نامه بیان کرده اند. که « ما یعلمُ تأویلَهُ الّا الله و الرّاسخون فی العلم » (تأویلش را جز خدا و راسخون در علم نمی دانند).[66] پس ما وظیفه داریم که :

  1. به تمام تکالیفی که از طریق قانون نامه ، شرح ها و تو ضیح هاتی که از آن توسط پیامبر و جانشینان بر حق او شده است.  و آنها را می فهمیم و درک می کنیم ، عمل کنیم. و در این زمان تنها از طریق مراجع عظام تقلید به دست ما می رسد که : « فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُون‏» (اگر خود نمى‏دانید بروید و از اهل ذکر (و دانشمندان امت) سؤال کنید).[67]  
  • و برای تذکر به خود ، با خود بیندیشیم که آیا اگر پیامبر خدا ، و جانشین او در میان ما حضور نداشته باشد ، ما دیگر بنده خدا نیستیم و نباید بندگی خدا کنیم؟!
  1. زمینه را فراهم کنیم که ، آخرین جانشین پیامبر در میان ما حضور پیدا کنند. و این نه آن است که دست روی دست بگذاریم ، که « یا ایّها الذین آمنو ما لکُم اذا قیل لکمُ انفروا فی سبیل الله اثّاقلتم الی الارض » (ای کسانیکه ایمان آورده اید ، شما را چه شده است که چون به شما گفته می شود « در راه خدا بسیج شوید » ، کندی به خرج می دهید؟).[68] ، بلکه باید آمادگی پذیرفتن ایشان و قبول کردن قانون نامه و حرف و سخنشان را خود پیدا کرده و مردم را هم در حد توان خود به این امر مایل کنیم. و به قولی ما بایست :
  2. خدا را برهاناً بشناسیم.
  3. خدا را شهوداً بشناسیم.
  4. خدا را برهاناً بشناسانیم. و آن باشیم که بر مدعیان بخوانیم :
  • « هاتُوا بُرْهانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقین‏ » (اگر راست می گویید بر دعوی خود برهانی بیاورید).[69]
  1. خدا را شهوداَ بشناسانیم. و آن باشیم که :
  • « قُلْ هذِهِ سَبیلی‏ أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى‏ بَصیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنی‏ وَ سُبْحانَ اللَّهِ وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِکینَ » (بگو: طریقه من و پیروانم همین است که خلق را به خدا با بینایى و بصیرت دعوت کنیم، و خدا را از شرک و شریک منزه دانم و هرگز به خداى یکتا شرک نیاورم).[70]

                و باید گفت که تا قانون نامه اساسی به طور کامل اجرایی نشود ما نمی توانیم بگوییم که جایگاه خود را آباد کرده ایم. و تنها با حضور آخرین جانشین پیامبر است که قانون نامه به طور اکمل اجرایی می شود و انجام می پذیرد. و جایگاه آباد می شود و در آن هنگام ما می توانیم به راحتی به جایگاه ها و مراتب بالاتر برویم. پس بایست چشم به راه او بود که بگوییم « إِنَّا مُنْتَظِرُونَ » (ما منتظر خواهیم بود).[71]  و فرموده صادق(ع) است که : « ان لنا دولت یجیى‏ء الله بها اذا شاء . ثم قال: من سره ان یکون من اصحاب القائم فلینتظر و لیعمل بالورع و محاسن الاخلاق، و هو منتظر، فان مات و قام القائم بعده کان له من الاجر مثل اجر من ادرکه، فجدوا وانتظروا، هنیئا لکم ایتها العصابت المرحومت » ( براى ما دولتى است که هر زمان خداوند بخواهد، آن را محقق مى‏سازد. و آنگاه [امام] فرمود: هر کس دوست مى‏دارد از یاران حضرت قائم باشد باید که منتظر باشد و در این حال به پرهیزکارى و اخلاق نیکو رفتار نماید، در حالى که منتظر است، پس چنانچه بمیرد و پس از مردنش قائم، به پا خیزد، پاداش او همچون پاداش کسى خواهد بود که آن حضرت را درک کرده است، پس کوشش کنید و در انتظار بمانید، گوارا باد بر شما [این پاداش] اى گروه مشمول رحمت ‏خداوند! )[72]

نتیجه گیری :

چه خوش باشد که بعد از انتظاری                  بامّـیـــدی رســد امّـــیـدواری[73]

 

برای پیروزی و رسیدن به این هدف که جایگاه خود را آباد کنیم « و استَعمَرَکُم فیها » (و آن را (زمین) آباد گردانید).[74] و زمینه را برای آمدن آقایمان فراهم کنیم. بایست شخصِ خود را و جامعه خود را آماده کنیم. و شکیبا باشیم. و شکیبایی به معنی نشستن نیست بلکه صبر و شکیبایی در مواجهه با :

  • انجام گناه : « وَ الَّذینَ یَجْتَنِبُونَ کَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ وَ إِذا ما غَضِبُوا هُمْ یَغْفِرُونَ » (و آنان که از گناهان بزرگ و زشتکارى مى‏پرهیزند و چون (بر کسى) خشم و غضب کنند (بر او) مى‏بخشند ).[75]
  • در مصیبتها و گرفتاریها :« الَّذینَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصیبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ » (آنان که چون به حادثه سخت و ناگوارى دچار شوند (صبورى پیش گرفته و) گویند: ما به فرمان خدا آمده‏ایم و به سوى او رجوع خواهیم کرد).[76]
  • در خوشی ها : « رِجالٌ لا تُلْهیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إیتاءِ الزَّکاةِ یَخافُونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فیهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصارُ » (پاکمردانى که هیچ کسب و تجارت آنان را از یاد خدا و به پا داشتن نماز و دادن زکات غافل نگرداند و از روزى که دل و دیده‏ها در آن روز حیران و مضطرب است ترسان و هراسانند).[77]

ما باید هم خود را و هم خانواده خود را و هم جامعه خود را صابر و امیدوار کنیم.و به خدا اطمینان کنیم و به او مطمئن باشیم که « الَّذینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللَّهِ أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ » (آنها که به خدا ایمان آورده و دلهاشان به یاد خدا آرام مى‏گیرد، آگاه شوید که تنها یاد خدا آرام‏بخش دلهاست).[78]  و صبر و شکیبایی ورزیم و خود را در مقابله با فراموشی و از یاد بردن خدا و آقایمان ، امام زمان آماده و مجهز کنیم. که از یاد بردن ایشان بدترین سم و زهر است. و بدانیم که : « إِلَیْهِ یُرْجَعُ الْأَمْرُ کُلُّه‏ » ( تمام کارها به او بازگردانده مى‏شود).[79] و برای بیمه شدن باید روح تقوا و پرهیز از گناه را در خود زنده کنیم. و ما بایست همیشه و همه هنگام روحیه یاری کردن ایشان و برپایی آبادی در این جهان که خواست خداست را داشته باشیم. که « إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ یَنْصُرْکُمْ وَ یُثَبِّتْ أَقْدامَکُمْ » (اگر خدا را یارى کنید یاریتان مى‏کند و گامهایتان را استوار مى‏دارد).[80] و با یاری خداوند است که ما به خواسته خود که همان بالاترین درجه و رتبه و جایگاه خودمان است می رسیم. و برای این کار ما بایست دست به دعا برداریم و او را بخوانیم که : « رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَیْنا صَبْراً وَ ثَبِّتْ أَقْدامَنا وَ انْصُرْنا» (پروردگارا، بر [دلهاى‏] ما شکیبایى فرو ریز، و گامهاى ما را استوار دار و ما را نصرت ده).[81]  و بایست حرکت کنیم : حرکتی بر پایه اختیار و برگزیدن ، چرا که برگزینیم با بینایی و بصیرت نه وهم و خیال ، و به قولی بالفعل وهم زده و خیال پرداز باشیم و بالقوه عاقل و فرزانه باشیم. حرکت ما باید بر اساس جذب و دفع باشد ، جذب نیکی ها و نیکان و دفع بدی ها و بدان. ما باید آنگونه باشیم که حتی کسانی که بالقوه نیکند و بالفعل بد ، به خود جذب کنیم و کسانی که بالفعل نیکند و بالقوه بد ، از خو دفع کنیم. البته هیچ کس بالقوه بد نیست اما می شود گفت آنها با انجام کار های بد ، بدی آنچنان در آنها رسوخ پیدا کرده که بالقوه هم خوب نیستند. ما باید حرکتی کنیم که به پیش باشد نه به پس ، حرکتی که آرمانش فرج باشد.

                « یَأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ اصْبرُِواْ وَ صَابِرُواْ وَ رَابِطُواْ وَ اتَّقُواْ اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ» (اى افرادى که ایمان آورده‏اید بردبار باشید و شکیبائى ورزید و براى جنگ آماده باشید و از خدا بترسید شاید رستگار شوید).[82]

 

                منابع :

  • قرآن کریم ، ترجمه استاد محمد مهدی فولادوند.
  • قرآن کریم ، ترجمه استاد مهدی الهی قمشه ای.
  • جوادی آملی ، عبدالله ، هدایت در قرآن ، مرکز نشر اسراء ، چاپ دوم ، قم ، 1385.
  • جوادی آملی ، عبدالله ، معرفت شناسی در قرآن ، مرکز نشر اسراء ، چاپ چهارم ، قم ، 1386.
  • جوادی آملی ، عبدالله ، حیات حقیقی انسان در قرآن ، مرکز نشر اسراء ، چاپ سوم ، قم ، 1386.
  • جوادی آملی ، عبدالله ، ولایت فقیه ؛ ولایت فقاهت و عدالت ، مرکز نشر اسراء ، چاپ هشتم ، قم ، 1387.
  • جوادی آملی ، عبدالله ، توصیه ها ؛ پرسش ها و پاسخ ها ، دفتر نشر معارف ، چاپ هفتم ، قم ، 1387.
  • جوادی آملی ، عبدالله ، صورت و سیرت انسان در قرآن ، مرکز نشر اسراء ، چاپ چهارم ، قم ، 1385.
  • جوادی آملی ، عبدالله ، مبادی اخلاق در قرآن ، مرکز نشر اسراء ، چاپ پنجم ، قم ، 1385.
  • قرائتی ، محسن ، تفسیر نور ، جلد پنجم ، ویراست دوم ، مرکز فرهنگی درسهایی از قران ، چاپ بیستم ، تهران ، 1387.
  • مطهری ، مرتضی ، آئینه جام : دیوان حافظ با یاداشتهای استاد مطهری ، انتشارات صدرا ، چاپ هشتم ، تهران ، 1387.
  • مطهری ، مرتضی ، انسان کامل ، انتشارات صدرا ، چاپ چهل و سوم ، تهران ، 1388.
  • مطهری ، مرتضی ، مجموعه آثار ، جلد 23 ، انتشارات صدرا ، چاپ پنجم ، تهران ، 1388.
  • مطهری ، مرتضی ، مجموعه آثار ، جلد 6 ، انتشارات صدرا ، چاپ دوازدهم ، تهران ، 1387.
  • مطهری ، مرتضی ، سیری در نهج البلاغه ، انتشارات صدرا ، چاپ چهل و سوم ، تهران ، 1388.
  • مطهری ، مرتضی ، مسئله شناخت ، انتشارات صدرا ، چاپ بیست و سوم ، تهران ، 1387.
  • امامی کاشانی ، محمد ، خط امان در ولایت صاحب الزمان (ع) ، جلد یکم ، دفتر نشر فرهنگ اسلامی ، چاپ اول ، تهران ، 1386.
  •  دهخدا ، علی اکبر ، لغتنامه .
  • معین ، محمد ، فرهنگ فارسی.
  • النعمانی ، محمد بن ابراهیم بن جعفر ، کتاب الغیبه .
  • المجلسی ، محمدباقر ، بحارالانوار ، جلد 52 و جلد 77 و جلد 16.
  • صافی گلپایگانی ، لطف الله ، منتخب الاثر، صفحه 496.
  • شفیعی سروستانی ، ابراهیم ، فصلنامه موعود ، شماره 38. 
  • بلخی (مولوی) ، مولانا جلال الدین محمد ، کلیات دیوان شمس ، تصحیح محمد عباسی ، انتشارات نشر طلوع ، چاپ پنجم ، تهران ، 1371.
  • حافظ ، شمس الدین محمد ، دیوان حافظ ، انتشارات قدس رضوی ، چاپ دوم ، مشهد ، 1381.


[1] - اگر بر همه چیز بتوان شک کرد نمی توان در هستی و وجود خود شک کرد ، آدمی هرچه می بیند ، با خود ش می بیند توان انکار آن را دارد اما هنگامی به انکار هستی خودش می رسد ، می ماند و سکوت می کند ، چرا که می بیند توان انکار هستی خویش را ندارد ، سپس هنگامی که به خود نظر می افکند ، می بیند هست ، وجود دارد اما شوریده است ، و برایش شگفت است این شوریدگی ؛ پس به دنبال پاسخی برای آن است ، پس می فهمد که هست اما نیاز مند است. و این شوریدگی از نیاز اوست.

[2] - می بیند که نمی تواند خودش را و هستی خودش را با هستی دیگری عوض کند و هم می بیند که نمی تواند پای بر هستی خویش بگذارد. از سوی دیگر می بیند که نیازمند است ، پس تعریف ناز می تواند این باشد که ناز میانه ای است ما بین نیاز خواهی و به پسند خواهی و پسند خواهی آن است که آدمی احساس کند که پا بر روی هستی خویش نمی گذارد و پس از برآورده شدن نیازش ، احساس غم و اندوه نمی کند.

[3] - همانند اینکه آدمی گرسنه است و در بیرون از خود غذا را می بیند و تشنه است و در برون از خود آب می بیند.

[4] - می توان گفت که آدمی موجودی است که وجودی سه لایه دارد ، به مانند پیاز که پوست، لایه اول و لایه دوم و... تا به هسته پیاز می رسیم ، وجود آدمی نیز لایه اول جسم او و لایه دوم روح او و لایه سوم خود اوست. به سخنی روح انسان باطن جسم اوست و خود او باطن روح خویش است. البته وابستگی لایه ای وجود آدمی خیلی بیشتر از وابستگی لایه ای ماننده ای به مثل پیاز است.

[5] - اگر خوب نظر کنیم ترس های ما بیشتر به خاطر نیاز های جسمی و روحی ماست ، تنها ترسی که می توان آن را ترس نیست شدن دانست ، ترس مرگ است چرا که آدمی با خود می اندیشد که پس از مرگ چه خواهم شد؟ آیا هستم یا که نیستم؟ و این پرسشی است که هر کس با خود دارد ، و پاسخ این پرسش نیازی از نیازهای اوست.

[6] - سوره نور ، آیه 32.                                                                                          

[7] - سوره قصص ، آیه 24.

[8] - سوره ابراهیم ، آیه 24.

[9] - سوره غافر ، آیه 60.

 10-  بقره ، 186.

6 - سوره نمل ، آیه 62.

4 - آیینه جام ؛ دیوان حافظ همراه با یادداشت های استاد مطهری.

5 - پرسش ها و پاسخ ها ،آیت الله جوادی آملی.

6 - عذاب.

7 - سوره ذاریات (51) : آیه 56.

8- سوره بلد (90) : آیه 10.

9 - سوره النحل ، آیه 36.

[18] - سوره انعام ، آیه 165.

[19] - سوره طلاق ، آیه 8 .

[20] - سوره انبیا ، آیه 11.

[21] - سوره بقره ، آیه 17.

17 - سوره بقره ؛ آیه 87.

[23] - سوره طه ، آیه 86.

[24] - سوره آل عمران ، آیه 187.

[25] - سوره معارج ، آیه 19.

[26] - سوره یوسف ، آیه 87.

[27] - سوره روم ، آیه 36.

[28] - سوره حجر ، آیه 56.

24 - بحارالانوار ، ج 77 ، ص 173 ، ح 8.

[30] - سوره جمعه ، آیه 10.

12 - سوره هود ، آیه 86.

13- بحارالانوار ، ج 52 ، ص 123.

14- منتخب الاثر ، ص 496.

15 - حافظ ، دیوان .

16 - سوره بقره ، آیه 38.

17 - مولوی ، دیوان شمس.

18 - سوره سبأ ، آیه 5.

19 - سوره سبأ ، آیه 20.

[39] - سوره لقمان ، آیه 6.

[40] - سوره یونس ، آیه 101.

[41] - صورت و سیرت انسان در قرآن ، ص 60.

55 - سوره نجم ، آیه 28.

[43] - سوره شوری ، آیه 53.

[44] - سوره النساء ، آیه 82.

[45] - سوره مؤمنون ، آیه 69.

[46] - نهج البلاغه ، خطبه 152.

20 - سوره انشقاق ، آیه 6.

33 - سوره یونس ، آیه 22.

[49] - سوره نساء ، آیه 96.

[50] - سوره آل عمران ، آیه 103.

21- سوره هود ، آیه 61.

22- سوره آل عمران ، آیه 4.

[53] - سوره نحل ، آیه 9.

23 - سوره لقمان ، آیه 2.

24 - سور العنکبوت ، آیه 49.

25 - سوره بقره ، آیه 286.

[57] - سوره علق ، آیه 5.

[58] - سوره اسراء ، آیه 94.

26 - سوره نساء ، آیه 59.

27 - سوره نساء ، آیه 59.

[61] - سوره انبیاء ، آیه 37.

[62] - سوره الاسراء ، آیه 36.

[63] - سوره تکویر ، آیه 26.

[64] - سوره بقره ، آیه 24.

29 - سوره دخان ، آیه 13.

52 - سوره آل عمران ، آیه 7.

[67] - سوره انبیا ، آیه 7.

54 - سوره توبه ، آیه 38.

34 - سوره نمل ، آیه 64.

35- سوره یوسف ، آیه 108.

[71] - سوره هود ، آیه 122.

36- النعمانی ، محمدبن ابراهیم جعفر ، کتاب الغیبه ، ص200.

37- جامی ، لغت نامه دهخدا ، در توضیح لغت انتظار.

[74] - سوره هود ، آیه 61.

38 - سوره شوری ، آیه 37.

39 - سوره بقره ، آیه 156.

40 - سوره نور ، آیه 37.

[78] - سوره رعد ، ایه 28.

[79] - سوره هود ، آیه 123.

[80] - سوره محمد (ص) ، آیه 7.

[81] - سوره بقره ، آیه 250.

41 - سوره آل عمران ، آیه 200.


 
 
آیا لری و لکی زبان‌اند ؟
نویسنده : علی ایتیوندی - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٧
 

آیا لری و لکی زبان‌اند ؟


چکیده :

کسانی را این ادعاست که زبان لری ، لکی گویش هایی از زبان کردی‌اند و یا لری گویشی از زبان فارسی است. که این سخن را نمی‌توان درست دانست، چرا که از دیدگاه خاص تعریف زبان ، لری و لکی دارای قاعده‌های آوایی، معنایی و دستوری متفاوتی با زبان کردی و فارسی می‌باشند. و تنها اشتراک واژگان باعث گویش شدن برای یک زبان نیست. آری فارسی ، لری ، کردی و لکی همه گویش‌هایی از زبان پارسی باستان یا زبانی کهن‌تر از زبان پارسی، زبان هندواروپایی، می‌باشند.

مقدمه:

در این مقاله به این می‌پردازیم که آیا لُری و لکی زبان هستند یا که خیر ؟ البته من ادعایی ندارم که زبان‌شناسم بلکه بر اساس آنچه خوانش داشته‌ام سخنان خود را در این باره به میان می آورم.

اما اینکه لکی و لری، که مردمانی در غرب کشور بدان تکلم می‌کنند زبان می‌باشند یا که خیر؟ نیاز به تعریفی جامع و کلی از زبان هستیم. و بایست ویژگی‌های آن را بیان کنیم. و به سخنی باید آن را ترازویی قرار دهیم که با قرار دادن لری و لکی و یا هر گفتاری که می‌خواهیم بدانیم که آیا زبان است یا که خیر ؟ به پاسخ خود برسیم.

زبان را از چند دیدگاه می‌توان تعریف کرد:

  • از دیدگاه عام
  • از دیدگاه خاص
  • از دیدگاه اخص
  • از دیدگاه خاص مِن اخص

دیدگاه عام بدین معنی که ویژگی‌های عام آن را تعریف کنیم. و دیدگاه خاص بدین معنا که ویژگی خاص آن را بیان کنیم. (البته ما هنوز درباره موجودیت خود زبان و تعریف آن بحث می‌کنیم نه لری و یا لکی). و ویژگی‌های اخص یک زبان ، که بر اساس آن به تعریف اخصی از زبان می‌رسیم و ویژگی خاص مِن اخص همان دیدگاهی است که بر اساس آن می توان بیان داشت که آیا لکی و یا لری یک زبان محسوب می‌شوند یا خیر؟

تعریف عامی که از زبان گفته شده است ، اینکه : « زبان ابزاری برای پیوند و ارتباط است» و این ابزار دارای ویژگی‌هایی است به قرار زیر:

  • مجموعه ای از نشانه‌ها
  • قراردادی که بر روی نشانه‌ها نگاشته شده است.

تعریفی که از نشانه گفته شده است ، اینکه « هر چیز که نماینده ی چیز دیگری جز خودش باشد نشانه نامیده می‌شود . یا ، بنا بر تعریفی که در منطق قدیم از « دلالت » می‌کنند ، بودن شیء است به نحوی که از علم به آن حاصل آید علم به شیء دیگر . » ، اما این تعریف یک تعریف کلی است و تعریفی که ما برای زبان خواستاریم در آن بیان نشده است. بنا براین نشانه ها را به انواعی تقسیم کرده‌اند:

نشانه‌ی تصویری:

یعنی نشانه‌ای که میان صورت و مفهوم آن شباهتی عینی و تقلیدی باشد . مثلا نقش مار که بر خود مار دلالت می‌کند. فقط به سبب مشابهت ظاهری است که می توان از اولی به دومی راه برد.

نشانه‌ی طبیعی ( عقلی و طبعی):

یعنی نشانه‌ای که میان صورت و مفهوم آن رابطه‌ی همجواری یا تماس باشد مثلاً رابطه میان دود و آتش. این رابطه از مقوله‌ی علیت ، یعنی مبتنی بر توالی علت و معلول است : آتش علت است و دود معلول آن . فرق این نشانه با نشانه‌ی وضعی در این است که عالماً عامداً به قصد ایجاد ارتباط به وجود نیامده است.

نشانه‌ی وضعی :

یعنی نشانه‌ای که میان صورت و مفهوم آن نیز رابطه‌ی همجواری و پیوستگی باشد ، اما رابطه‌ای قراردادی ، پس اکتسابی نه ذاتی و خود به خودی . بنابراین بر مبنای قاعده‌ای است جاری و مستعمل (عرف و عادت) نه بر اساس مشابهت صوری یا بستگی علت و معلولی ، چنان که دلالت صوت اسب بر معنای اسب، که تا مسبوق برقرارداد تصریحی یا تلویحی میان گوینده و شنونده نباشد مفهوم نخواهد شد. می‌توان گفت که نشانه‌های تصویری و طبیعی نزد همه‌ی جوامع بشری تقریباً یکسان یا لااقل بی نیاز به آموختن قابل درک است و حال آن که نشانه‌های وضعی مسبوق بر آموزش و فراگیری است و بنابراین نزد جماعت دیگر است. به همین سبب است که مثلاً به آن حیوانی که درفارسی « اسب » می‌گوییم در عربی « فرس» می‌گویند. البته پایه‌ی هر زبانی بر دلالت وضعی داشت، اما دلالات دیگر نیز به مقیاسی کمتر در آن به کار است. مثلاً گروه الفاظی را که در آن دستور زبان «اصوات» می‌نامند می‌توان از مقوله‌ی دلالت طبعی شمرد و گروه الفاظی را که به « نام آوا » معروف است ، یعنی الفاظی را که به تقلید از اصوات موجود در طبیعت ساخته‌اند، مثلا « شرشر» آب و «خرخر» خواب، می‌توان از مقوله‌ی دلالت تصویری دانست. یا اگر در اکثر زبان‌ها برای تمیز مفرد از جمع، حرفی یا حروفی بر کلمه‌ی مفرد می‌افزایند تا جمع شود و نه بر کلمه‌ی جمع تا مفرد گردد خود مبین دلالت تصویری است.

نکته‌ای که بایست گفت اینکه : بسیاری از نشانه‌ها ممکن است تغییر دلالت دهند، یعنی از گروهی به گروه دیگر بروند. فی المثل دود، آنجا که دلیل آتش باشد، از نشانه‌های عقلی است، ولی چون نزد بعضی قبائل سرخ پوست آمریکایی به نشانه‌ی اعلام جنگ یا خطر به کار رود در شمار نشانه‌های وضعی خواهد بود، چون مسبوق بر قرارداد و اکتساب و نیز قصد ایجاد ارتباط است. و بسیاری از نشانه‌ها ممکن است ترکیبی از دو یا سه نوع باشند. مثلا در علائم راهنمایی و رانندگی، نشانه‌ای که دلالت بر پیچ جاده می‌کند متشکل از نشانه‌ی تصویری و نشانه‌ی وضعی است و حال آنکه علامت توقف اجباری (مثلثی که راسش به طرف پایین است) صد در صد وضعی است.

پس می‌توان بیان داشت که منظور از نشانه‌ها در تعریف عام زبان همان نشانه‌های وضعی می‌باشد. و قراردادها بر روی نشانه‌ها وضعی بسته می‌شود. و هر نشانه چون سکه‌ای دو رویه است که یک رویه بر رویه‌ی دیگر دلالت می‌کند. رویه‌ی نخست «دال» و رویه‌ی دوم «مدلول» و رابطه ی میان آنها «دلالت» نامیده می شود (5) (در مورد کلمه ، دال را « لفظ » و مدلول را « معنی » هم می گویند ).بر طبق منطق قدیم ، دلالت از دو جزء تشکیل می شود : دال و مدلول ، و مدلول نزد بسیاری از منطقیان با شیء خارجی یکی است . اما باید دانست که مدلول ( یا معنی در مورد کلمه ) همان شِیء خارجی نیست ، بلکه بر شیء خارجی دلالت می کند . همچنان که دال بر مدلول. پس برای رسیدن از نشانه به شیء یا عین خارجی ، باید از دو مرحله ( دلالت ) گذشت : دلالت دال بر مدلول و دلالت مدلول بر شیء خارجی . مثلا با شنیدن لفظ دیوار به معنای دیوار و از معنای دیوار به خود دیوار پی می بریم . و این نکته را هم باید در نظر داشت که بسیاری از کلمات که طبق تعریف از لفظ و معنی تشکیل شده اند در عالم واقع مصداق ندارند: چنان که مثلا حروف ربط و افعال. همچنین در مورد اسماء که معمولاً نماینده ی شیء مشخصی در عالم خارجند، اگر از اسماء معنی و اسمایی که مصداق آنها فقط در تخیل است ( مانند دیو و جن و پری و سیمرغ ) هم صرف نظر کنیم ، باز اسماء ذات را همیشه به یقین نمی توان دارای عین خارجی دانست : کلمه ی سیب بر مفهوم کلی و انتزاعی سیب دلالت می کند نه بر فلان سیب معین مشخص واقعی. پس مسئله زبان از نگاه تعریف عام مسئله ی دال و مدلول و دلالت است ، نه مسئله ی اعیان خارجی ، یعنی واقعیت.

نکته ای که در این جا بایست ذکر شود ، تفاوت میان تعریف علامت و تعریف نشانه است و آن اینکه : « نشانه ، که مجموعه ی دال و مدلول و دلالت باشد ، امری است خاص بشر و حال آن که علامت ، یعنی چیزی که قابل تجزیه به دال و مدلول و دلالت نیست ، مشترک میان انسان و حیوان است .» و نشانه متغیر است اما علامت ثابت. مثلاً واکنش آدم در مقابل برخورد دست او با آتش و واکنش زبانی او در برابر شنیدن یک سخن. در موضوع اول ، آدمی خود به خود دست خویش را پس می کشد و در موضوع دوم با تأمل و تفکر واکنش زبانی خویش را نشان می دهد. پس در اولی ، واکنش آدمی ، علامت است و در دومی واکنش زبانی او نشانه است. و می توان تفاوت علامت با نشانه را در این دانست که اولی یک دست و یک پارچه است و دومی قابل تقطیع و تقسیم به اجزاء.

بر این اساس برای تعریف زبان از نگاه عام گفت ، یکی از ویژگی های زبان از دیدگاه عام آن ، تقطیع پذیری آن است. و کار اساسی زبان این است که ، به حکم سازمان درونی خود ، واقعیت یک پارچه ی دنیای خارج از نخست تقطیع می کند و سپس بر مبنای همین تقطیع به آن سازمان و تشکل می بخشد . و قوه ی تمثل آدمی در زبان او به نهایت خود می رسد . به عبارت دیگر ، زبان عالی ترین جلوه گاه این قوه است . دستگاه های ارتباطی دیگر بشر نیز یا از زبان منشعب شده یا بر اساس آن نظم گردیده اند.

پس از نگاهی می توان برای تعریف زبان بیان داشت که زبان مجموعه ای از نشانه ها است ، و مجموعه ی نشانه های زبان یک کل منضبط و مرتبط می سازد که یک یک عناصر متشکل آن ، بر طبق قواعد و اصول خاصی که در هر زبانی با زبان دیگر تفاوت دارد ، به یکدیگر وابسته و پیوسته اند ، چندان که بعضی مدعی شده اند که اگر یک جزء در هم بریزد یا تغییر یابد دیگر اجزاء و به تبع آن در هم می ریزند یا تغییر می یابند . و می توان گفت که زبان یک سیستم است. و برای تعریف زبان می توان این را گفت که « زبان عبارت از وسیله ی ارتباطی است که از نشانه استفاده می کند و متکی بر نظام یا دستگاه منسجمی ست ،و اجزاء آن بر طبق قواعد معین مشخصی با یکدیگر ترکیب می شوند تا بر معانی دلالت کنند.»

 

پس ویژگی های عام زبان:

1. یک ابزار ارتباطی

2. رساندن پیامی برای پیوند و ارتباط

و ویژگی های خاص یک زبان:

1. داشتن نشانه ها و استفاده از آنها

2. داشتن یک نوع قرارداد برای به کار بستن آن نشانه ها برای ارتباط

می توان ، نشانه های زبان را همان واژگان زبانی دانست و قرارداد آن را قاعده های آن بیان کرد و بر این اساس گفت که :

1. قاعده آوایی زبان « چگونگی تولید صدا بوسیله اندامهای صوتی انسان ».

2. قاعده معنایی زبان : « ارتباط میان واژه و معنا ».

3. قاعده دستوری زبان «قاعده های ترکیب واژگان برای دلالت بر معانی».

برای تعیین ویژگی های اخص یک زبان می توان گفت:

1. داشتن قواعد آوایی ، معنایی و دستوری

2. داشتن فرهنگ واژگان

تا بدین جا می توان بیان داشت که لکی و لری :

از نگاه تعریف عام زبان ، یک زبان محسوب می شوند. چرا که لری و لکی یک نوع ابزار ارتباطی بین مردمانی از غرب کشور ایران هستند.

از نگاه تعریف خاص هم زبان هستند ، چرا که دارای نشانه و قرارداد هستند.

از نگاه اخص هم می توان گفت که لکی و لری یک زبان محسوب می شوند ، چرا که دارای یک نوع قاعده آوایی ، معنایی و دستوری می باشند. و نیز یک فرهنگ واژگان نیرومند را دارا می باشند.

اما از نگاه خاصِ مِن اخص ... .

متن :

از دیدگاه خاصِ مِن اخص به ریشه‌ی آن زبان پرداخته می شود. و نیز به زمان پیدایش آن زبان و نیز نمودار رشد و تغییرات آن زبان تا به اکنون پرداخته می شود. حال زبان لکی و زبان لری (که بر اساس تعریف عام ، خاص و اخص ، زبان می‌باشند) را آیا می شود از نگاه خاصِ مِن اخص زبان نامید یا که خیر؟ به زبانی ساده تر آیا زبان لری و زبان لکی (که بر اساس تعریف عام ، خاص و اخص ، زبان می باشند.) در 2000 سال پیش به همین گونه‌ای که اکنون به کار برده می شود ، مورد کاربرد بوده است. این سخن را تا به اکنون کسی مدعی نشده است و فکر کنم هیچ وقت هم کسی مدعی نشود. چرا که زبان 100 سال پیش مردمان لر و لک با زبان اکنونشان زمین تا آسمان تفاوت دارد. زبان‌شناسان زبان‌های مادر را این گونه بیان کرده‌اند:

1. زبان‌های هندو اروپایی

2. زبان‌های سامی

3. زبان‌های حامی

4. زبان‌های اسلاوی

5. زبان‌های مالایی (چینی ، ژاپنی)

و می‌گویند که همه زبان‌هایِ مورد کاربرد امروز ریشه خود را از این زبان ها می‌گیرند. و زبان‌های موجود در ایران (که بر اساس تعریف عام، خاص، اخص، زبان می‌باشند) را از گونه زبان هندواروپایی خوانده‌اند. و سیر رشد زبان‌های ایرانی را این‌گونه بآورده‌اند:

1. زبان پارسی باستان ............... 2. زبان اوستایی ............... 3. زبان پارسی میانه .............. 4. زبان پهلوی ساسانی ................ 5. زبان های ایرانی اکنون

زبان فارسی و لری را از زبان پهلوی ساسانی ذکر می‌کنند.

زبان لکی را از زبان پارسی باستان و پهلوی اشکانی می‌خوانند.

زبان کردی را از زبان اوستایی می‌گویند.

جدول‌های زیر مقایسه واژگان لری ولکی با زبان‌های باستانی (پارسی باستان ، اوستایی و پهلوی)

پارسی باستان

پارسی باستان

آوانویسی

لکی

کردی

فارسی

لُری

جیوا

jiva

زِنئ

زینه

زنده

زِنَه

دیُ

diu

دی‌یین

فتراق، رونین

دیدن

دی‌یِن

زم

zam

زَمین

زهوین

زمین

زِمی

تاو

tav

آؤن ، تَو ، آز ، تآو

گو

نیرو

آز

هازونا

hazuna

زون

زوان

زبان

زُن

وارماکا

varmaka

ورک

---

بره

بِرَه

اوستایی

اوستایی

لکی

فارسی

کردی

لری

آتِر

آگر

آتش

ئاگِر

تَش

سارَه

سر , کپو

سَر

سَر

سَر

سَخوار

ساخ ، قسَه ، گپ

سُخن

قِسَه

گَپ

گئسو

گئس ، زلف

گیسو

گیس

گئس

دئوَه

دئو ، لؤیلِگ

دیو

دیو

گئس

گئو

گآ ، مِن.گآ

گاو

منگآ

گآو

رَه آُخشُن

روشن ، گیسِنآگ

روشَن

روشِن

روشِن

ایسؤیَن

آؤنیآ

توانا

تووانا

آزداز

اوروپی

روآ

روباه

رووی

رُوآ

هیزو

زون ، زُن

زبان

زان

زُن

ایژَه

عیسَه ، عییژ

آرزو

آرزو

آرزو

پهلوی

 

لکی

لری

اوستایی

پهلوی

فارسی

زمون

زمون

دمان

زمان

زمان

البرز

البرز

هرابرزه

هربرز-البرز

البرز

جأشن

جَشن

یَز

یَزن

جشن

مإرخ

مرخ

مِرِغه

مُرو

مُرغ

چرین ، لررین

چرا

چَنگَر

چَرَک

چرا (چریدن

)

مون

مون

ماوِنگه

ماوس

ماه

هو

ر

افتاو

هُوَرَخشَیته

خورشید

خورشید

 

بر اساس دیدگاه اسلام که همه انسان‌ها را فرزندان حضرت آدم (ع) می‌خواند ، پس زبان همه آدمیان در ریشه یکی است اما به خاطر قرار گرفتن در موقعیت‌های مختلف جغرافیایی و ... زبانشان دستخوش تغییر شده و متفرق شده‌اند.

کسانی را این ادعاست که زبان لری ، لکی گویش هایی از زبان کردی‌اند و یا لری گویشی از زبان فارسی است. که این سخن را نمی‌توان درست دانست، چرا که از دیدگاه خاص تعریف زبان ، لری و لکی دارای قاعده‌های آوایی ، معنایی و دستوری متفاوتی با زبان کردی و فارسی می‌باشند. و تنها اشتراک واژگان باعث گویش شدن برای یک زبان نیست. و می‌توان گفت اگر زبانی از نظر قواعد دستوری، معنایی وآوایی به زبان دیگر وابسته باشد به قولی اصل و ریشه قواعد معنایی، دستوری وآوایی آن زیر مجموعه زبان دیگر باشد گویشی از آن زبان معرفی می‌شود. اما اگر تنها از قواعد دستوری، معنایی وآوایی با هم اشتراکاتی داشته باشند، حتی اگر این اشتراک بالاتر از 50درصد هو باشد باز هم گویش آن زبان نیست مثلاٌ زبان‌های لری و فارسی از نظر قاعده‌های معنایی، آوایی و دستوری به زبان پهلوی ساسانی وابسته‌اند وگویش‌هایی از این زبان خوانده می‌شوند اما این دو زبان با اینکه اشتراک بالای 50درصد (اشتراک دستوری،آوایی و معنایی) بازهم دو زبان محسوب می‌شوند رابطه زبان‌های فارسی و لری مانند رابطه خواهر و برادری است و پدر این دو زبان پهلوی است و با وجود شباهت وجود مستقل دارند و منظوراز استقلال زبانی این است که این زبان‌ها با وجود اشتراکات فراوان تفاوت‌هایی در ذات زبانی با هم دارند که این تفاوت‌ها در سیر رشد آن زبان، برخورد با دیگر زبان‌ها و پیشامدهای تاریخی به وجودآمده برای آن زبان است. آری فارسی، لری، کردی و لکی همه گویش‌هایی از زبان پارسی باستان یا زبانی کهن‌تر از زبان پارسی، زبان هندواروپایی، می‌باشند. و لفظ زبان برای آنها در اکنون به چند جهت است:

1. از نگاه قاعده‌های دستوری، آوایی، معنایی باهم تفاوت‌هایی دارند.

2. از نگاه فرهنگ واژگان باهم اشتراکاتی دارند اما تفاوت‌هایی نیز دارند.

3. برای حفظ یک کشور بایست فرهنگ آن کشور حفظ شود.

4. فرهنگ‌ها زندگی دارند و مردن هم دارند. و برای زنده ماندن فرهنگ یک کشور بایست فرهنگ‌های اقوام آن زنده باشند و زندگی کنند. و یکی از شاخصه‌های فرهنگ، زبان است.

5. رشد یک زبان باعث رشد اندیشه، فکر و باور یک فرهنگ می‌شود.

6. چرا ما نتوانیم فرهنگ قرآن و اسلام را برای فرزندان خود به زبان خودشان بیان کنیم؟

7. امام زمان (ع)، ایرانیِ پیرو می‌خواهد، نه پیروِ ایرانی.

8. چرا فرهنگ انتظار را نبایست برای مردم خود با زبان خودشان بیان کنیم؟

قاعده‌های دستوری و معنایی در زبان لکی و زبان لری

نکته : البته بایسته است که ذکر شود که ما در این مقاله به قاعده‌های دستوری و معنایی در زبان لکی نپرداخته‌ایم ، بنده حقیر توفیق پیدا نموده‌ام که دستور زبان لکی و دستور زبان لری را به نگارش درآورم. و اگر خدا بخواهد، آ نها را به زیور چاپ می‌آرایم.

لغاتی چند از زبان لکی با زبان لری

فارسی

لری

لکی

شکم

اشکم ، گِدَه

اشگم ، لم ، گیه

اقبال

بخت

تؤیک ، هآت ، بگ

خارپشت

ژژو

ژژو ، سئخ ، چوله

پارسال

پار

پآر ، پیآر

پریروز

پریر

پئرنأ

خورشید

اَفتاو

هو

.َر

خواهر

خور

خوه

عقاب

دال

دآل ، عألؤ ، قٌش

بی پوشش -عریان

روت

رؤیت ، لؤت

زن

زن

ژَن ، ژِن

کنار-زیربغل

کش

کَش ، لآ ، لیْو

گرد-غبار

گرت

گرت ، توز

گردش

گشت

گیرد ، گشت

تپه

گر

چیآ

سا ختار فعل در زبان لکی و زبان لری

ماضی ساده

از مصدر (رفتن)

فارسی : رفتم ، رفتی ، رفت ، رفتیم ، رفتید ، رفتند

لُری : رَتِم ، رَتی ، رَت ، رَتیم ، رَتید ، رَتِن

کردی (سورانی): رویشتِم ، رویشتی ، رویشت ، رویشتیم ، رویشتِن ، رویشتن

لکی : چم ، چین ، چئ ، چیمن ، چینُن ، چإن

ماضی استمراری

از مصدر (رفتن)

فارسی : می رفتم ، می رفتی ، می رفت ، می رفتیم ، می رفتید ، می رفتند

لُری : می رَتِم ، می رَتی ، می رَت ، می رَتیم ، می رَتید ، می رَتِن

کردی (سورانی): دَه رویشتِم ، دَه رویشتی ، دَه رویشت ، دَه رویشتیم ، دَه رویشتِن ، دَه رویشتن

از مصدر (چوون) هم استفاده می گردد

لکی : مَچم ، مَچین ، مَچئ ، مَچیمن ، مَچینُن ، مَچن

ماضی بعید

از مصدر (رفتن)

فارسی : رفته بودم ، رفته بودی ، رفته بود ، رفته بودیم ، رفته بودید ، رفته بودند

لُری : رَتاؤیم ، رَتاؤیدی ، رَتاؤی ، رَتاؤیتُ ، رَتاؤیمُ ، رَتاؤین

کردی (سورانی): رویشتِه بوم ، رویشته بوی ، رویشته بو ، رویشته بوین ، رویشتِه بون ، رویشته بون

از مصدر (چوون) هم استفاده می گردد

لکی : چؤیم ، چؤین ، چؤی ، چؤییـمـإن ، چؤینُن ، چؤیین

ماضی التزامی

از مصدر (رفتن)

فارسی : رفته باشم ، رفته باشی ، رفته باشد ، رفته باشیم ، رفته باشید ، رفته باشند

لُری : همان ماضی بعید

کردی (سورانی): رویشتِه بیتِم ، رویشته بیتی ، رویشته بیت ، رویشته بیتین ، رویشتِه بیتن ، رویشته بیتن

از مصدر (چوون) هم استفاده می گردد.

لکی : چؤییآؤیم ، چؤییآؤیت ، چؤیآؤی ، چؤیآؤیـمُن ، چؤآؤینُن ، چؤیآؤین

و...

مضارع اخباری

از مصدر (رفتن

فارسی : می روم ، می روی ، می رود ، می رویم ، می روید ، می روند

لُری : می رِم ، می ری ، می رَه ، می ریمُ ، می ریتُ ، می رِن

لکی : از ماضی استمراری استفاده می کنند

آینده

از مصدر (رفتن)

فارسی : خواهم رفت ، خواهی رفت ، خواهد رفت ، خواهیم رفت ، خواهید رفت ، خواهند رفت

لُری : مِه راؤِم ، مِه راؤی ، مِه راؤَه ، مِه راؤیم ، مِه راؤیت ، مِه راؤِن ، مضارع اخباری هم استفاده می شود.

لکی : مِئ بچم ، مِئ بچین ، مِئ بچئ ، مِئ بچیمن ، مئ بچینُن ، مِئ بچِن

ضمایر در زبان لری و زبان لکی

ضمایر منفصل یا گسسته

فارسی

لکی

لری

من

مِ ، مِۀ

مِه

تو

تٌ ، تؤ

تو

او

آؤ ، عی

ئُو

ما

عیمأ

ایما

شما

هومه

شما

آنها

آؤِن ، عیُن

اونو

ضمایر متصل یا پیوسته

فارسی

لکی

لری

م

م

م

ت

ت

ت

ش

ئ

ش

مان

مُن

مُ

تان

تُن

تُ

شان

-َ –ُ

ن

شُ

 

ضمیر مشترک


فارسی : خود (خودم ، خودت ، خودش ، خودمان ، خودتان ، خودشان)

لُری : خوم ، خوت ، خوش ، خومو ، خوتو ، خوشو

لکی : وژم ، وژت ، وژئ ، وژمُن ، وژتُن ، وژُن

کردی : مانند لری ، تنها با کمی تغییر

 

نتیجه گیری:

بر پایه مطالبی که در این مقاله ذکر شد ، لکی ، لری ، کردی و فارسی زبانهای ایرانی اند که بازمانده از زبان پارسی باستان اند و زبان پارسی باستان ریشه در زبان هندو اروپایی دارد.و زبان تمام آدمیان در اصل و ریشه یکی است.

 


 

منابع:

  • Crystal D., The Cambridge Encyclopedia of Language, 2nd edition, Cambridge University Press, 1996.
  • O'Grady, W., Dobrovolsky, M., and aronoff, M., Contemprary Linguistics, An Introduction, 2nd edition, St. Martin' Press, Inc., 1993.
  • ·        ایتیوندی ، علی ؛ دستور زبان لکی ، در دست چاپ
  • ·        ایتیوندی ، علی ؛ دستور زبان لری ، در دست چاپ.
  • ·        مطهری ، مرتضی ، منطق- فلسفه ، انتشارات صدرا ، چاپ چهل و سوم ، تهران ، 1388.
  • ·        خوانساری ، محمد ، منطق صوری ، انتشارات آگاه ، چاپ بیست و سوم ، تهران ، 1379.